خرید بک لینک
براى اینکه خانه اى، خانه باشد باید کسى مدام در آن راه برود. باید یکى باشد که ظرفهاى کثیف را بگذارد توى سینک. تمیزها را بچیند سر جایش. تختها را مرتب کند. زنگ بزند سوپر رب گوجه فرنگى و ماکارونى سفارش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 2 بهمن 1398 ساعت: 7:41

چند روزه داره سعی میکنه رنگی رو برگردونه.. .

میگه اوضاع زندگی بدون رنگی داغونه ، میگه بدون رنگی انگیزه برای زندگی نداره ، میگه انصاف نیست که با رنگی شروع بشه ولی یهو وسط قصه رنگی غیب بشه. ..

ولی فک کنم رنگی و هیولا رفتن یه جای دور مثلا از این وضع خسته شدن و به این سال و ماه ها هم بر نمیگردن

شایدم یه جایی توی اعماق دلم زندونی شدن و منتظرن شاهزاده قصه، اخرش پیداشون کنه و ازاد بشن. ..

صادقانه بگم، نمیدونم دوست دارم برگردن یا نه...

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:05

_ به نظرم یه زن وقتی دلش میخواد کار کنه که احساس امنیت نکنه! احساس کنه باید روی پای خودش وایسته، پس انداز داشته باشه، متکی به کسی نباشه ولی وقتی دلش گرمه کار نمیکنه، به خودش فشار نمیاره، از زندگیش و بچه هاش نمیزنه، می مونه و خونه رو گرم و روشن نگه میداره:) _ یه خبر!قبل صد روزی که قرارمون بود شاهزاده قصه هااز برگردونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:05

تازه رفته بودم توی اتاقم یکم استراحت کنم که صدای جیغ و گریه ی عارفه بلند شد، اول فکر کردم باز موقع تمرین چهار دست و پا دماغش خورده روی زمین یا باز از صدای جغ جغش ترسیده ولی چند دقیقه ای که گذشت دیدم صدای گریش با همیشه فرق داره یه ناله ی خاصی تو صداش بود سریع اومدم بیرون هرچی میپرسیدم چی شده مادرخانومی با صورت عین گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:05

دست کوچولو،پا کوچولو گریه نکن،بابات میاد تاخونه ی همسایه ها صدای گریه هات میاد گشنه شدی؟شیرت بدم تشنه شدی؟آبت بدم خوابت میاد لالا بکن تامن کمی تابت بدم تق و تق و تق درمیزنن این باباته صداش میاد گریه نکن تا بشنوی صدای کفش پاش میاد احساس میکنم این روزا رنگ همه چی عوض شده ، خیلی چیزا جایگزین چیزای قبلی شده، حتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:05

خیلی سخته تحمل کردن، وقتی که هیچ گنجایشی برای تحمل هیچی نداری...


برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:05

بدم میاد از دنیایی که توی بدترین شرایط ممکن برای یک مادر، بازم پای جنسیتش میاد وسط...

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:05


پ.ن:احساس میکنم امسال تحمل روزه علی اصغر و ندارم...

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:05

همیشه از دهه اول فقط برای روضه علی اصغر پر پر میزدم، همیشه روضه علی اصغر بود که تاب و توانم و میگرفت، روضه علی اصغر بود که کاری میکرد ساعت ها بی وقفه زار بزنم اما امسال... امسال که طاها هست، امسال که طاها رو بغل میکنم، امسال که فقط توی بغل خودم اروم میشه، امسال که برام میخنده، اغ بغ میکنه، امسال که مادر شدم طاقت شنیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:05

فردا شروع ترم جدیده،البته هفته پیش شروع شده ولی من به خاطر جوجه ریزه میزه هفته اول رو نرفتم امسال شروع مهر نه برام هیجان داره، نه خوشحالی ،نه کنجکاوی و نه هیچ حس مثبت دیگه به جای همه ی حسای خوب پرم از دل نگرانی، بی انگیزگی، استرس، بغض حتی چون باید طاهارو ساعتها بذارم و برم بشینم پای کلاس و درسی که اصلا هوش و حواسم تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:05

باید یکے باشد که ببینے دل توے دلش نیست که تو را به وقت هایے که مے داند خوب نیستے و حوصله ندارے بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکے یک جایے هست که هنوز دوستت دارد... باید یکے باشد که ببینے که چقدر برایش مهم است همین یک ذره بهتر و بدتر شدن هات... باید یکے باشد که نسپاردَت به امانِ زمان که بلکه خود به خود خوب شوے خود!... باید یکے باشد که ببیادامه مطلب

برچسب: باید,باشد, نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:09

دیگه اینجا رو دوست ندارم!!!

خودم باورم نمیشه، شما باورتون میشه؟

روزی که با کلی مکافات و دردسر به پیشنهاد مریم سادات هیولا رو راه انداختم خیلی ذوق زدم خییییلی اینجا رو دوست داشتم اصلا تو مخیلمم نمی گنجید یه روزی بیاد که هیولا رو دوست نداشته باشم!

به قول استاد رمضانی:شاید مقتضیات زمان، مکان، شرایط باشه نمیدونم

ولی یه حس خاصی هست که نمیذاره برم.

با تمام سختیای نوشتن اینجا دوست ندارم اون روز برسه که واقعا نخوام اینجا بمونم...

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 2:29

چند وقته یه حس عجیب اومده سراغم نمیفهممش ولی هست و به شدت اذیت میکنه! حس وابسته شدن بیشتر از قبل به همه چیز به طرز عجیبی اصرار دارم ثابت کنم همه چی دقیقا مثل قبله، میخوام ثابت کنم هنوز توی بغل مادرخانومی جا میشم، میخوام ثابت کنم هنوزم دختر کوچولوی اقای پدرم که همه جا منو میرسونه راستش از عمد اینقدر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 2:29

صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی صید تو اسیر است به این دام جدایی روزی سر راه دل او دام نهادی حالا که اسیرت شده پس دور چرایی آهوی پریشان تو در بند اسیر است خو کرده به این دام اگر دام بلایی قانون شکار ست و یا حیله ی صیاد آغاز کنی صید وّ سپس رخ ننمایی امروز خبر نیست دگر از توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 14:03

همیشه از وابستگی دخترا به باباهاشون میگن، همیشه عشق دخترا به باباهاشون و مثال میزنن ولی اینبار میخوام قضیه رو برعکس بگم! امروز خودم و گذاشتم جای پدری که امروز تولد دخترشه، از چند وقت قبل هربار که دخترش میگفت چند روزه دیگه تولدمه بعضیا حواسشون باشه لبخندی میزد و برنامه ریزی میکرد که چجوری خوشحالش کنهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 2:32

صفحه بندی