برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
چند روزه داره سعی میکنه رنگی رو برگردونه.. .
میگه اوضاع زندگی بدون رنگی داغونه ، میگه بدون رنگی انگیزه برای زندگی نداره ، میگه انصاف نیست که با رنگی شروع بشه ولی یهو وسط قصه رنگی غیب بشه. ..
ولی فک کنم رنگی و هیولا رفتن یه جای دور مثلا از این وضع خسته شدن و به این سال و ماه ها هم بر نمیگردن
شایدم یه جایی توی اعماق دلم زندونی شدن و منتظرن شاهزاده قصه، اخرش پیداشون کنه و ازاد بشن. ..
صادقانه بگم، نمیدونم دوست دارم برگردن یا نه...
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
_ به نظرم یه زن وقتی دلش میخواد کار کنه که احساس امنیت نکنه! احساس کنه باید روی پای خودش وایسته، پس انداز داشته باشه، متکی به کسی نباشه ولی وقتی دلش گرمه کار نمیکنه، به خودش فشار نمیاره، از زندگیش و بچه هاش نمیزنه، می مونه و خونه رو گرم و روشن نگه میداره:)
_ یه خبر!قبل صد روزی که قرارمون بود شاهزاده قصه هااز برگردون
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
خیلی سخته تحمل کردن، وقتی که هیچ گنجایشی برای تحمل هیچی نداری...
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
بدم میاد از دنیایی که توی بدترین شرایط ممکن برای یک مادر، بازم پای جنسیتش میاد وسط...
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
فردا شروع ترم جدیده،البته هفته پیش شروع شده ولی من به خاطر جوجه ریزه میزه هفته اول رو نرفتم
امسال شروع مهر نه برام هیجان داره، نه خوشحالی ،نه کنجکاوی و نه هیچ حس مثبت دیگه به جای همه ی حسای خوب پرم از دل نگرانی، بی انگیزگی، استرس، بغض حتی چون باید طاهارو ساعتها بذارم و برم بشینم پای کلاس و درسی که اصلا هوش و حواسم ت
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
باید یکے باشد که ببینے دل توے دلش نیست که تو را به وقت هایے که مے داند خوب نیستے و حوصله ندارے بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکے یک جایے هست که هنوز دوستت دارد...
باید یکے باشد که ببینے که چقدر برایش مهم است همین یک ذره بهتر و بدتر شدن هات...
باید یکے باشد که نسپاردَت به امانِ زمان که بلکه خود به خود خوب شوے خود!...
باید یکے باشد که ببیدیگه اینجا رو دوست ندارم!!!
خودم باورم نمیشه، شما باورتون میشه؟
روزی که با کلی مکافات و دردسر به پیشنهاد مریم سادات هیولا رو راه انداختم خیلی ذوق زدم خییییلی اینجا رو دوست داشتم اصلا تو مخیلمم نمی گنجید یه روزی بیاد که هیولا رو دوست نداشته باشم!
به قول استاد رمضانی:شاید مقتضیات زمان، مکان، شرایط باشه نمیدونم
ولی یه حس خاصی هست که نمیذاره برم.
با تمام سختیای نوشتن اینجا دوست ندارم اون روز برسه که واقعا نخوام اینجا بمونم...
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی
برچسب:
نویسنده: پرنیا رحمانی